مقاله رییس شدن
Becoming the Boss
by : Linda A. Hill
From: Harvard Business Review magazine (January 2007)
مقدمه. 3
چرا یادگیری مدیریت تا این اندازه مشکل است.. 4
باورهای غلط یک مدیر جدید. 5
مدیران از اختیارات قابل توجهی برخوردارند. 6
قدرت و اختیار از پوزیشن مدیریت جاری میشود. 7
مدیران باید کارکنان زیردست خود را کنترل کنند. 9
مدیران باید روی شکلدهی روابط فردی خوب تمرکز کنند. 9
مدیران باید اطمینان حاصل کنند که کارها به صورت روان در حال اجراست.. 10
مدیران جدید تنها نیستند. 11
مقدمه
برای حدود پانزده سال یا بیشتر، من بر روی افرادی که در مسیر شغلی خود به مدیریت رسیدند، به خصوص کسانی که دارای عملکرد فوقالعادهای در سمت خود بودند و سپس مدیر شدند، به مطالعه پرداختم. قصد اولیه من این بود که فضایی ایجاد کنم تا مدیران جدید به زبان خودشان از مسیر یادگیری برای مدیریت صحبت کنند.
در ابتدا 19 مدیر جدید را در یک بازهی یک ساله با یک نگاه اجمالی به تجارب ذهنیشان دنبال کردم. سوالاتی که برای من مطرح بودند عبارت بودند از:
- سختترین چیز برای آنها چه بود؟
- نیاز به یادگیری چه مسائلی دارند؟
- چطور برای یادگیری این مسائل اقدام کردند؟
- به چه منابعی برای تسهیل این انتقال و مدیریت تکلیف جدیدشان اتکا کردند؟
از زمان تحقیقات اولیهی من، زمانی که اولین نسخهی "مدیر شدن" در سال 1992 منتشر شد، من به مطالعهی تجربه انتقال شخصی افراد در زمان تبدیل شدن به یک رئیس، ادامه دادم. مطالعات موردی زیادی را در خصوص مدیران جدید در طیف گستردهای از کارها و صنایع انجام دادم و برنامههای آموزشی "رهبری توسط مدیران جدید" را برای شرکتها و سازمانهای غیرانتفاعی طراحی و مدیریت کردم.
حتی برای با استعدادترین افراد، پروسهی تبدیل شدن به یک رهبر، یک سفر طاقتفرسا، هر چند پرثمر، از یادگیری مستمر و توسعهی خود است. اولین تست در طول این مسیر آنقدر اساسی است که اغلب از آن غافل میشویم و آن عبارت است از: رئیس شدن برای بار اول.
باعث تاسف است زیرا آزمون خطاهای موجود در این پروسه، عواقب جدیی را هم برای فرد و هم برای سازمان به دنبال خواهد داشت.
سبک مدیریتی مدیران به طور غیر قابل بازگشتی، در اولین موقعیتهای مدیریتیشان شکل میگیرند. دههها بعد، مدیران از این ماههای اولیه به عنوان تجاربی متحول کننده یاد میکنند که فلسفه رهبری و سبک مدیریت آنها را به طوری شکل داد که باعث آزار آنها در مسیر شغلیشان شد.
سازمانها هزینههای مالی و انسانی قابل ملاحظهی را متحمل میشوند زمانی که یک فرد به دلیل بازدهی و صلاحیت فردی بالا ترفیع گرفته ولی نتوانسته است مسئولیتهای مدیریتی خود را در پوزیشن جدید با موفقیت انجام دهد.
با توجه به سختیهای این انتقال، شکست خوردنها عجیب و غافلگیرکننده نیستند. اگر از هر مدیری درخصوص روزهای اولیهی رئیس شدن یا از هر مدیر ارشدی در مورد احساسش در روزهای اولیه مدیریتش بپرسید، با فرض صادقانه بودن جوابها، قطعا دنبالهای از سردرگمیها، و برای بعضیها، گیجیهای طاقتفرسا را خواهید شنید.
نقش جدید، آن حس خوبی را که قرار است داشته باشد به هیچ وجه ندارد. تحمل این حس جدید برای هر کسی سنگین است و ابعاد آن هر چه که باشد، به نظر هیچ ارتباطی با مهارتهای رهبری ندارد.
اینها جملات یک مدیر شعبه در یک شرکت امنیتی هستند:
"آیا میدانید رئیس شدن چقدر سخت است زمانی که کنترل مسائل در دستتان نیست؟ حتی بیان آن هم بسیار سخت است. مانند حسی است که در زمان بچه دار شدن دارید. در روز ایکس منهای یک، شما بچهای ندارید. در روز ایکس، ناگهان شما یک مادر یا پدر هستید و قرار است که همه چیز را در مورد مراقبت از بچه بدانید."
با وجود اهمیت و سختی اولین تجربه مدیریت، جای تعجب دارد که چقدر توجه کمی به تجارب مدیران جدید و چالشهای آنها میشود. طبقات کتابخانهها پر است از کتابهایی با موضوع رهبری موثر و موفق، اما تعداد بسیار کمی از آنها به چالشهای مرتبط با یادگیری برای رهبری، علیالخصوص برای بار اول، میپردازند.
هرچقدر سازمانها چابکتر و پویاتر میشوند شامل واحدهای مختلفی که با هم کار میکنند تا محصولات و خدمات پیچیده را ارائه دهند، و همینطور شرکتهایی که با تامینکنندگان، مشتریان، رقبا و متحدین استراتژیک کار میکنند، مدیران جدید اظهار میکنند که این انتقال مدیریتی بسیار سختتر از قبل است.
اجازه دهید تا روی این نکته تاکید کنم که درگیریهایی که مدیران جدید با آن مواجه میشوند نشاندهندهی یک وضعیت معمول است نه چیزی عجیب و غیرقابل قبول. این مدیران، مدیرانی ضعیف که در یک سازمان ناکارآمد کار میکنند نیستند. آنها افرادی معمولی هستند دارای مشکلات معمولی تطبیقپذیری با موقعیت جدید. تعداد بسیاری از آنها از این انتقال سربلند میآیند و یاد میگیرند که چطور در نقش جدیدشان عمل کنند. حال تصور کنید که چقدر پربازدهتر خواهند بود اگر این انتقال با درد کمتری همراه باشد.
برای کمک به مدیران برای این که این مرحله گذار به رهبری را بگذرانند، نیاز است که ما کمک کنیم تا با طبیعت ضروری نقششان آشنا شوند. یعنی بفهمند که معنی واقعی مسئول بودن چیست. اغلب افراد خودشان را مدیر میبینند. از شعارها و سخنرانیها استفاده میکنند و فشار رهبری را بر دوش خود حس میکنند اما آنها در واقع مفهوم اصلی رهبری و مدیریت را نگرفتهاند.
چرا یادگیری مدیریت تا این اندازه مشکل است
اولین چیزی که مدیران کشف میکنند این است که نقششان، به عنوان نقشی بیش از توانمندی فعلیشان، حتی از چیزی که پیش بینی میکردند بسیار بیشتر نیاز به تحول، آموزش و تغییر دارد. این مدیران اغلب غافلگیر میشوند از این که میفهمند مهارتها و متدهای مورد نیاز برای موفقیت به عنوان یک فرد و مهارتها و متدهای لازم برای موفقیت به عنوان یک مدیر به شدت با هم تفاوت دارند و یک فاصله بزرگ بین توانمندیهای آنها و نیازمندیهای موقعیت جدیدشان به عنوان مدیر وجود دارد.
در موقعیت قبلیشان، موفقیت، به مهارتها و اعمال شخصیشان وابسته است. به عنوان مدیر، آنها مسئول تنظیم و پیادهسازی یک پلن برای کل یک گروه هستند، چیزی که در مسیر شغلی فردیشان برای آن آماده نشده اند.
مورد مایکل جونز را در نظر بگیرید، مدیر جدید شعبه شرکت امنیتی که به آن اشاره کرده بودم. (هویت افراد اشاره شده در این مقاله عامدانه تغییر کرده است). مایکل برای مدت 13 سال یک دلال بوده است. یکی از تهاجمیترین و خلاقترین حرفهایها در این حوزه. در شرکتش، مدیران جدید شعب، به طور کلی از طریق رتبهبندی در یک فضای رقابتی بر اساس دستاورد، ترفیع میگرفتند. بنابراین زمانی که مدیر منطقه از وی خواست تا شغل مدیریت را قبول کند، کسی تعجب نکرد. مایکل کاملا اعتماد به نفس داشت از این که دقیقا میداند برای یک مدیریت موثر چه چیزهایی نیاز دارد. در واقع، در موقعیتهای متعددی در گذشته بیان کرده بود که اگر او مسئولیت داشت، هم تمایل داشت به حل مشکلات و هم قادر بود به حل آنها و با مسئولیت او همه چیز در شعبه بهتر میشد. در یک ماه پس از بودن در سمت جدید، اما، او لحظاتی از ترس شدید را تجربه کرد. مسئولیت و وظیفهای که به دوشش بود بسیار سختتر از چیزی بود که برای پیادهسازی ایدههایش تصور میکرد. او متوجه شد "پتوی محافظش" را از دست داده و راه برگشتی هم نیست.
عکسالعمل مایکل، اگرچه یک شوک برای او بود، اصلا غیرطبیعی نبود. یادگیری برای رهبری، یک پروسهی یادگیری درحین عمل (Learning by doing) است. این چیزی نیست که در یک کلاس آموزش داده شود. همانند یک کار دستساز در ابتدا از طریق تجارب میدانی به دست میآید. مخصوصا تجارب نامطلوب که در آن مدیر جدید، فراتر از توانمندیهای فعلی خود کار میکند و با آزمون و خطا پیش میرود. بیشتر افراد با عملکرد فردیِ بالا دارای خطای بسیار کمی در کارشان هستند، بنابراین تجربه خطاها و شکستها برای مدیرانی که به دلیل عملکرد فردی بالا ترفیع گرفتهاند، جدید است. علاوه بر این، مدیران بسیار کمی در شرایط پراسترس و لحظات پراشتباه از این آگاه هستند که آنها در حال یادگیریاند. فرآیند یادگیری به شکل افزایشی و بسیار آهسته اتفاق میافتد.
در حالی که این پروسه به آرامی در حال حرکت به سمت جلو است، و در حالی که مدیر جدید ذهنیتها و عادات گذشته خود را که باعث موفقیتش در کار سابقش میشدند، کنار میگذارد، یک هویت حرفهای جدید ظهور میکند. او روشهای جدید فکر کردن و بودن را درونیسازی میکند و راههای جدید اندازهگیری موفقیت و استخراج رضایت از کار را کشف میکند. جای تعجب نیست که این نوع از مطابقت روحی هزینه دارد. همانطور که یک مدیر جدید گفت، "من هرگز نمیدانستم که ترفیع میتواند تا این حد دردناک باشد".
دردناک و پر استرس. مدیران جدید به ناچار درباره دو سوال تامل میکنند:
- آیا مدیریت را دوست خواهم داشت؟
- آیا در مدیریت خوب خواهم بود؟
البته جواب سریعی برای این سوالات وجود ندارد؛ جواب فقط با تجربه حاصل میشود. و این دو سوال اغلب با یک سوال ناراحت کننده تر همراه میشوند:
- من به چه کسی تبدیل خواهم شد؟
باورهای غلط یک مدیر جدید
رئیس شدن مشکل است، اما من نمیخواهم که تصویری به تمامی سیاه را ترسیم کنم. چیزی که من در تحقیقاتم پیدا کردم این است که اغلب این پروسه به دلیل باورهای غلط مدیران دربارهی نقششان، سختتر از چیزی که باید باشد میشود. ایدهی مدیران جدید دربارهی این که مدیر بودن چه معنایی دارد، حقایقی را در خود دارد اما چون این تصورات بسیار ساده و ناقص هستند، انتظارات غلطی را ایجاد میکنند که افراد را مجبور میکنند تا برای آشتی کردن با زندگی مدیریتی در تقلا باشند. با تشخیص و تائید این تصورات غلط، مدیران جدید شانس بسیار بیشتری برای موفقیت دارند. (برای مقایسه تصورات غلط و واقعیت، جدول " چرا مدیران موضوع را متوجه نمیشوند" را ببینید)
| چرا مدیران موضوع را متوجه نمیشوند | ||
| مدیران کم تجربه اغلب در نقش جدیدشان شکست میخورند، حداقل در ابتدا، زیرا با تصوراتی غلط و افسانهگونه راجع به این که رئیس بودن چه معنایی دارد، وارد این موقعیت میشوند. این تصورات غلط، به دلیل ساده و ناقص بودن، مدیران جدید را به سمت نادیده گرفتن مسئولیتهای رهبریشان سوق میدهد. | ||
| تصورات غلط | واقعیت | |
| تعریف مشخصات موقعیت جدید: | قدرت و اختیار
"حالا من این آزادی را دارم که ایدههایم را پیاده کنم" |
وابستگی متقابل
"این تحقیرآمیز است که کسی که برای من کار میکند میتواند باعث اخراجم شود" |
| منبع قدرت: | اقتدار قانونی
"من بالاخره در راس نردبان قدرت خواهم بود" |
همه چیز اما
"افراد محتاط هستند و شما باید اعتبار و اعتمادشان را به دست آورید" |
| نتیجه خروجی: | کنترل
"من باید کنترل کامل زیردستان خود را به دست بگیرم" |
تعهد
"حرف شنوی به معنای تعهد نیست" |
| تمرکز مدیریتی: | مدیریت یک به یک
"نقش من ایجاد ارتباط با تمام زیردستان است" |
رهبری تیم
"لازم است تا فرهنگی ایجاد کنم که به گروه اجازه میدهد که پتانسیلش را نشان دهد" |
| چالشهای کلیدی | اداره فرآیندها در یک مسیر منظم
"کار من این است که مطمئن شوم فرآیند بدون تغییرات ناگهانی در حال اجراست" |
ایجاد تغییراتی که بازدهی تیم را بالا میبرد
"من مسئول استارت تغییرات برای تقویت کارایی تیم هستم" |
مدیران از اختیارات قابل توجهی برخوردارند
وقتی از مدیران جدید خواسته میشود که نقششان را توضیح دهند، معمولا مدیران بر روی اختیارات و امتیازاتی که با رئیس بودن همراه است، تمرکز دارند. آنها فرض میکنند که موقعیت مدیر بودن، به آنها اختیارات بیشتری و به همراه آن، آزادی و خودمختاری بیشتری برای آنچه که به صلاح مجموعه میدانند میدهد. و از زبان یکی از همین مدیران، "دیگر زیر بار درخواستهای بیمنطق و غیرقابل قبول دیگران نخواهند بود"
مدیران جدیدی که این فرضیات را در ذهن دارند، با یک بیداری بیرحمانه مواجه میشوند. به جای به دست آوردن قدرت و اختیار جدید، آنهایی را که من مورد مطالعه قرار دادم، خود را در میان وابستگی متقابل با دیگران میبینند. به جای حس آزادی، احساس محدودیت شدید میکنند، علیالخصوص اگر به استقلال نسبی یک فرد با عملکرد بالا در موقعیت قبلیشان عادت کرده باشند. آنها در شبکهی پیچیدهای از افراد درگیر میشوند، نه فقط با زیردستان بلکه با روسا، همکاران، و دیگران در داخل و خارج سازمان، و همهی آنهایی که درخواستهایی بیرحمانه و اغلب متناقض را از آنها دارند. نتیجهی روتین روزانه، فشار، هیاهو و پراکندگی خواهد بود.
یکی از همین مدیران جدید میگوید: "در حقیقت شما کنترل هیچ چیزی را به دست ندارید". یکی دیگر از همین مدیران میگوید: "تنها زمانی که کنترل به دست من است، زمانی است که در اتاقم را میبندم. اما در این حالت نیز احساس میکنم که کاری را که باید انجام دهم و آن کار ارتباط با دیگران است را انجام نمیدهم". یک مدیر جدید دیگر میگوید: "این تحقیرآمیز است که کسی که برای من کار میکند میتواند باعث اخراجم شود".
کسانی که احتمالا از همه بیشتر زندگی مدیر را خراب میکنند و حاضر نیستند زیر نفوذ و قدرت وی قرار بگیرند تامینکنندگان خارجی و مدیران واحدهای دیگر هستند. سالی مک دونالد، یک ستاره در حال رشد در یک شرکت شیمی، با اعتباری بی عیب و نقص به عنوان یک مجری فردی، با قدردانی عمیق از فرهنگ کاری شرکت، و حتی با دانش و حکمتی که در دورههای رهبری به دست آورده بود، با امید فراوان وارد پست مدیریت توسعه محصول شرکت شد. پس از سه هفته، او اینگونه اظهار داشت: "مدیر شدن رئیس شدن نیست. مدیر شدن بیشتر شبیه گروگان شدن است. تروریستهای زیادی در این سازمان هستند که میخواهند من را به گروگان بگیرند".
همانطور که یک رهبر جدید ناامید میگوید: " مدیر شدن رئیس شدن
نیست. مدیر شدن بیشتر شبیه گروگان شدن است"
تا زمانی که مدیران جدید افسانهی قدرت مطلق را کنار نگذارند و به حقیقت مذاکره با افراد سازمان نرسند، قادر نخواهند بود به طور موثری رهبری کنند. همانطور که دیدهایم، این موضوع از حالت رئیس و مرئوسی فراتر رفته و نیازمند شناخت ومدیریت تیم ها و پروسههای مختلفی است که هر تیمی با آنها عمل میکند. تا زمانی که مدیران جدید، افراد کلیدی تیمها را شناسایی نکنند و ارتباط موثر و عمیقی را با آنها شکل ندهند، تیم از فقدان منابع ضروری برای انجام کارش رنج خواهد برد.
حتی اگر مدیران جدید به اهمیت این روابط آگاه باشند، آنها اغلب از آن چشم پوشی میکنند یا به آن بیتوجهی میکنند و به جای آن بر روی کارهایی که به نظرشان کارهای فوریتر رهبری هستند و برای آنها در دسترستر است میپردازند. یعنی مدیریت زیردستانشان. وقتی که نهایتا این مدیران نقش شبکهسازی خود را میپذیرند، اغلب احساس میکنند که زیر درخواستهای این نقش جدید مدفون شدهاند. علاوه بر این، مذاکره با افراد کلیدی دیگر در سازمان، از موضع ضعف نسبی - که معمولاً این ضعف نسبی ناشی از مدیر جدید و واقع شدن در پایین سلسله مراتب است – برای آنها بسیار خسته کننده میشود.
اما فواید مدیریت کردن این وابستگیهای متقابل با بخشهای دیگر بسیار زیاد است. ویونا فینچ، در حالی که در بخش توسعه کسب و کار در یک شرکت بزرگ آمریکایی کار میکرد، یک طرح توسعه کسب و کار برای لانچ نسخهی آمریکای لاتین مجلهی جوانان شرکت را ارائه داد. وقتی پروژه به شکل آزمایشی مورد تائید قرار گرفت، از فینچ خواسته شد که مدیریت آن را بر عهده بگیرد. او و تیمش با تعداد زیادی مانع روبرو شدند. پروژههای بینالمللی مورد استقبال مدیریت ارشد قرار نگرفتند، و قبل از دریافت بودجهی نهایی، فینچ نیاز به توافق با توزیع کنندگان منطقه ای که نمایندگی 20٪ از بازار آمریکای لاتین را داشتند، داشت – کاری بسیار سخت برای یک مجلهی تست نشده برای رقابت در فضای شدید رقابتی فروش روزنامه. برای کنترل هزینههای پروژهی ریسکیاش مجبور بود بر روی نیروهای فروش نسخه اسپانیایی زبان مجلهی زنان تکیه کند. کسانی که محصولاتی کاملا متفاوت را میفروختند.
فینچ، دو سال پیش، یک ناکامی را به عنوان یک مدیر مسئول تجربه کرده بود، بنابراین با وجود جزئیات زیادی که برای راهاندازی کار جدید باید با آنها سر و کله میزد، او متوجه اهمیت اختصاص زمان و توجه به مدیریت روابطش با بالادستیها و همردههایش شد. به عنوان مثال، او یادداشتهای اجرایی دو هفته ای از روسای بخش خود تهیه میکرد و آنها را برای مدیران در ستاد مرکزی میفرستاد. برای بهبود ارتباطات با مجلهی زنان، او جلسات مرتب مدیران آمریکا لاتینی را استارت کرد که در آن مدیران بینالمللی برجسته از هر دو مجلهی جوانان و زنان میتوانستند استراتژیهای منطقهای خود را در آن جلسات توضیح دهند.
فینچ با وجود تجارب قبلی خود، مجددا با استرسهای معمول مدیران جدید مواجه شد. او میگوید: "مدیریت شبیه بودن در امتحان نهایی در طول 365 روز سال است". نسخهی جدید مجلهی او در حال حاضر بر طبق برنامه لانچ شده و از پیشبینیهای بیزینس پلن هم فراتر رفته است.
قدرت و اختیار از موقعیت مدیریت جاری میشود
حرف من را اشتباه متوجه نشوید: علیرغم وابستگیهای متقابل مدیران به افراد در سازمان، مدیران جدید مقداری قدرت به دست میآورند. مشکل اینجاست که اغلب آنها به اشتباه معتقدند که قدرتشان بر پایهی موقعیت بالایشان در چارت است. این فرض عملیاتی باعث میشود که بسیاری از مدیران به رویکردی مستقل و خودکامه روی بیاورند، نه به این دلیل که آنها مشتاق استفاده از قدرت جدید خود بر روی دیگران هستند، بلکه به این دلیل که آنها معتقدند این موثرترین روش برای نتیجهگیری است.
مدیران جدید به زودی یاد میگیرند که به هر حال وقتی که دستور مستقیم برای انجام کاری داده میشود، به معنی انجام آن کار نیست. در واقع هر چه زیردستان با استعدادتر باشند، کمتر به سادگی به دستورات عمل میکنند. بعضی از مدیران جدید تحت فشار اقرار میکنند که همیشه به دستورات رئیسشان عمل نمیکردند.
بعد از یک سری تجارب دردناک، مدیران جدید به این واقعیت دردناک میرسند که منبع قدرتشان همه چیز است غیر از قدرت و اختیارات رسمی. به این معنی که قدرت زمانی ظهور میکند که مدیر برای زیردستان، همکاران و بالادستیهایش اعتبار داشته باشد. یکی از مدیرانی که دنبال کردم میگوید: "سه ماه طول کشید تا بفهمم که من هیچ تاثیری روی بسیاری از نیروهایم ندارم". "شبیه این بود که با خودم حرف میزنم".
خیلی از مدیران شگفت زده میشوند زمانی که میفهمند به دست آوردن اعتماد و احترام مردم چقدر سخت است. آنها شوکه میشوند و احساس اهانت میکنند، زمانی که متوجه میشوند که تجاربشان و سابقه شان خود به خود معرف آنها نیست. همچنین تحقیقاتم نشان میدهد که خیلی از مدیران حتی از اهمیت و ارزش داشتن اعتبار هم آگاه نیستند.
لازم است که مدیران شخصیتشان را به نمایش بگذارند یعنی نیتشان برای انجام کار درست. این موضوع بسیار برای زیردستان که تمایل به آنالیز هر صحبت و زبان بدنی برای درک انگیزههای مدیران جدید دارند، مهم است. چنین موشکافیای میتواند خستهکننده باشد. یکی از مدیران جدید میگوید: "من میدانستم که آدم خوبی هستم و به نوعی انتظار داشتم که دیگران نیز من را برای آن چه که هستم تائید کنند. اما افراد بسیار محتاط هستند و شما واقعا باید این اعتماد و اعتبار را کسب کنید".
مدیران جدید باید صلاحیتشان یعنی دانستن این که چطور کار درست را انجام دهند را، نشان دهند. این مطلب اغلب مسئله ساز خواهد بود، زیرا مدیران جدید ذاتا فکر میکنند که صرفا نیاز است تا دانش فنی و شجاعت خود در کار را نشان دهند، همان مهارتهایی که زیربنای موفقیتشان در حالت انفرادی و در موقعیت سابقشان بود. اما در حالی که صلاحیت فنی در کسب احترام زیردستان مهم است، در نهایت در حوزه مدیریت، این نوع از صلاحیتها باعث حرف شنوی نخواهند شد.
وقتی که پیتر آیزنبرگ مدیریت میز تجاری در بانک سرمایه گذاری گلوبال را به دست گرفت، بر گروهی از بازرگانان باتجربه و ارشد نظارت داشت. برای نمایش صلاحیتش، او یک سیاست مداخله گرانه را با مشاوره به بازرگانان برای تعطیل کردن بعضی از پستهای به خصوص و تلاش برای استفاده از استراتژیهای متفاوت بازرگانی، شروع کرد. بازرگانان دست از اجرا کشیدند و خواستار دانستن منطق پشت هر بخشنامه شدند. شرایط دشوار شد. پاسخهای بازرگانان به توضیحات رئیس جدیدشان، طعنهآمیز و مختصر شد. یک روز آیزنبرگ که فقدان دانش در خصوص بازار خارجی را تشخیص داده بود، از یکی از افراد ارشدش یک سوال ساده راجع به قیمتگذاری پرسید. آن معاملهگر کاری را که برای چند دقیقه در حال انجامش بود برای توضیح مساله متوقف کرد و پیشنهاد داد که دربارهی موضوع در انتهای روز بحث کنند. آیزنبرگ میگوید: "وقتی که دست از مدام صحبت کردن کشیدم، و شروع کردم به گوش دادن، نیروهایم در آن بخش شروع کردند به آموزش من راجع به کار و به طور واضح درخواستهایم را کمتر زیر سوال میبردند".
تمایل مدیر جدید برای به نمایش گذاشتن صلاحیت فنیاش، اعتبار او را به عنوان یک مدیر و رهبر زیر سوال برده بود. تمایل او به پریدن به وسط مسائل و تلاش برای حل آنها، سوالاتی را در خصوص صلاحیتهای مدیریتی او ایجاد کرده بود. در چشم معاملهگران، او داشت تبدیل به یک مدیر خرد میشد و "آدمِ گیری" که شایسته احترام آنها نبود.
در پایان، مدیران جدید نیاز دارند که تاثیرشان یعنی توانایی برای ارائه و اجرای کار درست را نشان دهند. یکی از مدیرانی که مطالعه کردم این فیدبک را از نیرویش دریافت کرد: "هیچ چیزی بدتر از کار کردن برای یک مدیر ضعیف نیست". به دست آوردن و حفظ تاثیر در یک سازمان، بسیار مشکل است زیرا همانطور که قبلا بیان کردم، مدیران جدید، "رئیسان خرد" در یک سازمان هستند. یکی از مدیران جدید میگوید: "من بر بام جهان بودم زمانی که بالاخره فهمیدم ترفیع گرفتهام. احساس کردم بالای نردبانی هستم که سالها تلاش داشتم تا از آن بالا بروم. اما سپس ناگهان حس کردم که دوباره در ته نردبان قرار دارم با این تفاوت که این بار نه پلهها مشخصند و نه جایی که میخواهم به آن صعود کنم".
یک بار دیگر، میبینیم که یک مدیر جدید در دام اتکای بیش از حد به قدرت رسمی خود به عنوان منبع توان و تاثیرگذاریاش میافتد. به جای آن، او نیاز به ایجاد یک شبکه از ارتباطات به هم وابسته و قوی بر پایه اعتبار و اعتماد دارد تا از این طریق کل سازمان به آن اتکا کند.
مدیران باید کارکنان زیردست خود را کنترل کنند
اغلب مدیران جدید، به خصوص به دلیل احساس ناامنی که در موقعیت جدید دارند و همچنین به دلیل ناآشنایی با این موقعیت جدید، مشتاق اطاعت از سمت زیردستان خود هستند. آنها میترسند اگر هرچه زودتر به این فرمانبرداری دست نیابند، کارکنان زیردست از او عبور خواهند کرد. برای به دست گرفتن این کنترل، آنها اغلب بیش از حد به قدرت سازمانی خود اتکا میکنند که همانطور که قبلا دیدیم، اثرگذاری این تکنیک به شدت زیر سوال است.
اما حتی اگر آنها بتوانند به درجاتی از این کنترل دست یابند، چه از طریق اختیارات سازمانی و چه از طریق اختیارات به دست آمده در طول زمان، به یک پیروزی غلط دست یافتهاند. فرمانبرداری با تعهد یکی نیست. اگر افراد متعهد نباشند، ابتکار عمل نخواهند داشت. و اگر زیردستان ابتکار عمل نداشته باشند، مدیر نمیتواند به طور موثری کارها را واگذار کند. کارمندان زیردست، ریسکهای محاسبه شده را که منجر به تغییرات پیوسته و بهبودهای مورد نیاز در محیط پرتلاطم کسب و کار در این روزها است را انجام نمیدهند.
ویونا فینچ، که رهبری راهاندازی مجله جوانان در آمریکای لاتین را به عهده داشت، میدانست که با یک چالش کسب و کاری روبرو خواهد شد که به حمایت همه تیمش نیاز خواهد داشت. او این شغل را مخصوصا به دلیل روش شخصیاش دریافت کرده بود، روشی که مدیران بالادستیاش امید داشتند تا فقدان تجربه کار در بازار آمریکای لاتین و مدیریت ضرر و زیان کسب و کار را جبران کند. به علاوه با مشهور بودن به یک فرد متفکر، او روشی گرم و با شخصیت را در ارتباط با افراد داشت. در طول اجرای پروژه، او با موفقیت از این تواناییهای طبیعیاش در توسعهی فلسفه و سبک رهبریاش استفاه کرد.
به جای اتکا به اختیارات سازمانی برای به دست آوردن آن چیزی که از تیمش میخواست، او تلاش کرد تا تاثیرپذیری را با ایجاد فرهنگ تحقیق در سازمان استفاده کند. نتیجه، سازمانی بود که در آن افراد حس قدرت، تعهد، و مسئولیت در قبال چشم انداز سازمان میکردند. یکی از زیردستانش میگفت: "فینچ آسانگیر و سرگرمکننده بود. اما او میپرسد و میپرسد و میخواهد که به ته مطلب برسد. شما به او چیزی میگویید، او به شما پاسخ میدهد، و به این ترتیب همه 100٪ در مورد صحبت ما شفاف خواهند بود. هنگامی که او اطلاعات را بدست آورد و دانست که شما چه کاری انجام میدهید، دیگر باید در انجام کار ثابت قدم باشید. او میگوید: "تو به من گفتی الف؛ چرا ب را انجام می دهی؟ من گیج شدم". در پیگیریهایش، او درخواست نمیکرد که افراد کارها را به روش خودش انجام دهند. زیردستان او به اهداف تیم متعهد بودند، زیرا آنها برای رسیدن به اهداف احساس قدرت میکردند، نه احساس اجبار.
هر چقدر مدیران به این روش تمایل بیشتری برای به اشتراک گذاشتن قدرت با زیردستان خود داشته باشند، تاثیرگذاری بیشتری را ایجاد میکنند. وقتی مدیران به نوعی رهبری میکنند که به افرادشان اجازه میدهند تا ابتکار عمل داشته باشند، اعتبار خوشان را به عنوان یک مدیر ایجاد میکنند.
مدیران باید روی شکلدهی روابط فردی خوب تمرکز کنند.
برای مدیریت وابستگیهای متقابل و تمرین به دست آوردن قدرت غیرسازمانی که از اعتبار شخصی استخراج میشود، لازم است که مدیران، اعتماد، اثرگذاری، و انتظارات متقابلی را با دامنه وسیعی از افراد ایجاد کنند. این حالت اغلب با ایجاد ارتباطات شخصی موثر به دست میآید. با این حال، در نهایت، مدیر جدید باید بفهمد که چگونه توان مهار یک تیم را به دست بیاورد و از آن استفاده کند. به آسانی با تمرکز بر ارتباطات تک به تک، اجرای این پروسه آسان میشود.
در سال اول مدیریت، بسیاری از مدیران جدید، در تشخیص وظیفهی ایجاد تیمشان شکست میخورند. در عوض، آنها نقش مدیریت افراد خود را در ایجاد روابط موثرتر با هر کدام از زیردستان خود تصور میکنند و به اشتباه مدیریت تیم خود را با مدیریت افراد تیم برابر میدانند.
در ابتدا آنها به بازدهی فردی افراد توجه میکنند و نسبت به فرهنگ و بازدهی تیم بیتوجهی یا کمتوجهی میکنند. آنها برای تشخیص و حل مشکلات به سختی به کار گروهی اتکا میکنند. بعضی از مدیران وقت زیادی را با تعداد کمی افراد زیردست قابل اعتماد، اغلب آنهایی که بیشتر حمایتکننده به نظر میرسند، میگذرانند. مدیران جدید تمایل دارند تا مشکلات را حتی مشکلات تیمی را به صورت فردی و تک به تک حل کنند. و این اتفاق سبب میشود که بر اساس اطلاعات غیرضروری محدود تصمیمگیری کنند.
در اولین هفته کار خود به عنوان مدیر فروش در یک شرکت نرم افزاری در تگزاس، یکی از زیردستان راجر کالینز از او یک مکان پارک اختصاصی که به تازگی در دسترس قرار گرفته بود را درخواست کرد. فروشنده سالها در این شرکت بود و کالینز که می خواست شروع خوبی با این پیشکسوت داشته باشد ، گفت: "مطمئنا ، چرا که نه؟" در عرض یک ساعت ، یک فروشنده دیگر، یک پولساز بزرگ، وارد دفتر کالینز شد و تهدید به ترک کار کرد. به نظر می رسید که مکان پارک سایه دار به دلایل عملی و نمادین مورد استقبال و طمع چندین نفر بوده، و به نظر میرسید که این حرکت معمولی کالینز یک تصمیم از روی بیلیاقتی در نظر گرفته شده بود و تصمیم مدیر برای ستارههای سازمان غیرقابل توصیف بود.
کالینز در نهایت چیزی را به عنوان یک مشکل بیاهمیت مدیریتی میخواند، حل کرد. او میگفت: "این چیزی نیست که قرار باشد من نگران آن باشم". اما او متوجه شد که هر کدام از تصمیمات او در مورد افراد بر روی تیم اثر میگذارد. او بر این فرض کار میکرد که اگر بتواند با هر شخصی که مستقیما تحت نظر او است، رابطه خوبی برقرار کند ، تمام تیم او عملکرد روانی خواهند داشت. چیزی که او یاد گرفت این بود که نظارت بر هر یک از افراد تیم با مدیریت کل یک تیم یکسان نبود. در تحقیقاتم، من بارها و بارها میشنوم که مدیران جدید شرایطی را توصیف میکنند که در آن شرایط، آنها برای یکی از زیردستان استثنا قائل شده اند -معمولاً با هدف ایجاد یک رابطه مثبت با آن شخص- اما در پایان از عواقب منفی غیرمنتظره این اقدام برای تیم پشیمان شدند. درک این مفهوم به ویژه برای افراد تازه وارد که به صورت انفرادی به دستاوردهای خوبی رسیدهاند، بسیار دشوار است.
به طور مکرر از مدیران جدید میشنوم که شرایطی را توضیح میدهند
که در آن برای یک زیردست استثنا قائل شدند اما از تبعات منفی آن
برای تیم پشیمان شدهاند.
وقتی که مدیران جدید صرفا روی ارتباطات تک-به-تک تمرکز میکنند، از یک وجه بنیادین رهبری موثر غفلت میکنند: کسب قدرت جمعی گروه برای بهبود بازدهی فردی و ایجاد تعهد. با شکل دادن به فرهنگ تیمی –ارزشها و نرمهای گروه- یک رهبر میتواند قدرت حل مسالهی استعدادهای گوناگون در تیم را برای تقویت خروجی تیم آزاد نماید.
مدیران باید اطمینان حاصل کنند که کارها به صورت روان در حال اجراست
مانند بسیاری از افسانه های مدیریتی، این افسانه نیز تا حدی درست است اما گمراه کننده است زیرا فقط بخشی از داستان را بازگو می کند. اطمینان از عملکرد روان یک فرآیند، عملی فوق العاده دشوار است و به یک مدیر نیاز دارید که توپهای بی شماری را همیشه در هوا در حال چرخش نگاه دارد. در واقع، پیچیدگی حفظ وضعیت روان موجود میتواند تمام وقت و انرژی مدیر ارشد را جذب کند.
اما همچنین مدیران جدید باید متوجه این موضوع باشند که آنها مسئول توصیه برای ایجاد تغییرات جهت بالا بردن بازدهی تیم هستند. اغلب –و در بیشتر موارد همراه با سورپرایز- این موضوع به معنی پروسهها و ساختارهای سازمانی چالش برانگیزی است که از ناحیه اختیارات و قدرت مدیران خارج است. فقط زمانی که مدیران این بخش از کار خود را درک میکنند، به طور جدی به وظایف رهبری خود میپردازند.
در واقع، بیشتر مدیران خودشان را در مرکز شروع تغییراتی میبینند که از بالا به آنها دیکته شده است. آنها خودشان را به عنوان مامور ایجاد تغییرات نمیبینند. تفکر سلسله مراتبی و تاکید آنها بر این که منشا قدرت از رئیس بودن میآید، مدیران جدید را به این سمت سوق میدهد که دامنه مسئولیتهایشان را بسیار باریک کنند. در نتیجه، آنها نقص در سیستم و مدیرانی که مستقیما در آن سیستم مسئول هستند را مقصر شکست تیمشان میدانند و تمایل دارند که برای حل مساله منتظر افراد دیگر بمانند.
اما این نشاندهندهی یک سوء تفاهم اساسی برای مدیران در رابطه با نقششان در یک سازمان میشود. مدیران جدید باید ایجاد کنندهی تغییرات در درون و بیرون از حوزهی مسئولیتشان باشند تا از موفقیت تیمشان مطمئن شوند. مدیران باید با نادیده گرفتن فقدان قدرت قانونیشان، جهت ایجاد تغییر در بستری که تیمشان در آن کار میکند تلاش کنند.
این دید وسیعتر هم به نفع سازمان و هم به نفع مدیر جدید است. بهینهسازیها باید به طور مستمر احیا شوند و خودشان را تغییر دهند. آنها تنها در صورت داشتن کادری از رهبران موثر که قادر به کنترل پیچیدگی وضع موجود و آغازگر تغییر باشند، میتوانند از پس این چالشها برآیند.
مدیران جدید تنها نیستند
همانطور که مدیران فرایند دلهره آور رئیس شدن را طی میکنند، مدیران جدید میتوانند با یادگیری شناخت عقاید غلطی که من بیان کردم، یک مزیت فوق العاده به دست آورند. اما با توجه به ماهیت چند لایه مسئولیتهای جدید، مدیران جدید برای چیدن پازل مدیریتی مرتکب اشتباه خواهند شد و این اشتباهات هر چقدر هم برای فرآیند یادگیری مهم باشند، لذت بخش و سرگرم کننده نیستند. مدیران با توسعه و تغییر شکل دادن به شخصیت حرفهای خود، احساس درد و فشار خواهند کرد و همانطور که برای یادگیری نقشی جدید تلاش میکنند، اغلب احساس انزوا میکنند.
متاسفانه، تحقیقاتم نشان دادهاند که تعداد کمی از مدیران درخواست کمک میکنند. این حالت نیز بخشی از یک سوءتفاهم دیگر است: رئیس باید جواب همه سوالات را داشته باشد، بنابراین درخواست کمک نشانهای از این است که مدیر جدید نتیجه یک "ترفیع رتبه" اشتباه بوده است. البته مدیران باسابقهتر میدانند که هیچکس جواب همه سوالات را نمیداند. بینشی که یک مدیر با گذشت زمان و از طریق تجربه به دست میآورد. و همینطور که مطالعات بیشماری نشان میدهند، یادگیری در کار، اگر از حمایت و کمک همکاران و باسابقهها استفاده شود، آسانتر خواهد بود.
دلیل دیگری که مدیران جدید درخواست کمک نمیکنند این است که آنها از ایجاد روابط احساس خطر میکنند که بیشتر از این که واقعی باشد توهم است. وقتی که شما اشتباهات، نگرانیها و کمبودهای خود را با همکارانتان در بخشی از سازمان به اشتراک میگذارید، این تصور وجود دارد که افراد آن اطلاعات را بر علیه شما استفاده کنند. همین تصور در مورد به اشتراک گذاشتن مشکلاتتان با بالادستیها و افراد با سابقه هم میافتد.
مدیران جدید از مراجعه فوری به باسابقهها برای گرفتن مشورت اجتناب میکنند زیرا آنها را یک تهدید برای توسعه خود میدانند. به این دلیل که از مجازات گامهای اشتباه یا شکست میترسند، از درخواست کمک که ممکن است از آن اشتباهات جلوگیری کند نیز، میترسند، حتی اگر کاملا مستاصل شده باشند. همانطور که یکی از مدیران جدید گزارش میدهد:
"من میدانم که باید با مدیرم تعامل بیشتری داشته باشم زیرا به این دلیل در آن پست سازمانی قرار دارد. او تجربه دارد و احتمالا رفتن به سمت او و گفتن "چه خبر" را به او بدهکارم. او احتمالا نصایح خوبی برای من خواهد داشت. اما در میان گذاشتن این صحبتها با او امن نیست. او برای من مقداری ناشناخته است. اگر زیاد از او سوال بپرسم، ممکن است درباره حس اعتماد به نفس در درون من شک کند و احساس کند که کارها به درستی پیش نمیرود. او ممکن است فکر کند که اوضاع از دست من خارج شده است، و در این صورت شما کار دشواری پیش رو خواهید داشت. به دلیل این که او فرد نکته بینی است، احتمالا شروع به پرسیدن سوالهای متعدد درباره کارم خواهد کرد و قبل از این که متوجه شوم، وارد جزئیات کار خواهد شد. این وضعیتی بسیار ناراحتکننده است و آخرین جایی است که تمایل دارم برای کمک به آن مراجعه کنم".
چنین ترسهایی اغلب موجه است. بسیاری از مدیران از تلاش برای ایجاد ارتباط با رئیسشان جهت راهنمایی پشیمان شدهاند. شخصی میگوید: "من حتی جرات پرسیدن سوال از ترس آن که احمق یا سادهلوح جلوه کنم را ندارم. یک بار از او سوالی پرسیدم و طوری با من برخورد کرد که حس یک کودک دبستانی داشتم. این چیزی بود که او گفت: این احمقانهترین چیزیست که تا به حال شنیدم. چطور همچین سوالی به ذهنت رسید؟!"
به طور ناراحتکنندهای این وضعیت یک فرصت از دست رفته برای مدیر جدید، و کل سازمان است. درواقع به این معنی است که مافوق مدیر جدید شانس تاثیرگذاری بر روی تصورات و باورهای غلط مدیر در موقعیت جدیدش و نحوه استخراج آنها را از دست داده است. همچنین مدیر جدید شانس به دست آوردن اطلاعات ارزشمند سازمانی، از منابع مالی تا اطلاعاتی راجع به اولویتهای مدیران ارشد را از دست میدهد. اطلاعاتی که باید مدیران ارشد به خوبی آنها را برای مدیران جدید فراهم کنند.
وقتی که یک مدیر جدید میتواند ارتباط خوبی با رئیسش ایجاد کند، میتواند هر تغییری در دنیا را ایجاد کند، البته نه الزاما به روشی که انتظار داشت. تحقیقات من نشان میدهد که نهایتا در حدود نصف مدیران جدید در زمان بروز یک بحران به مافوق خود مراجعه میکنند. بسیاری از آنها مدیرانشان را در مقابل سوالات و اشتباهاتشان بردبارتر از چیزی که تصور میکردند دیدند. یکی از مدیران به یاد میآورد که: "او متوجه شد که من هنوز در حالت یادگیری هستم و تمایل بیشتری برای کمک به من از هر طریقی که میتوانست داشت".
در حدود نیمی از مدیران به مافوق خود برای کمک مراجعه میکنند.
بسیاری از آنها مدیرانشان را در مقابل سوالات و اشتباهاتشان بردبارتر از چیزی که تصور میکردند دیدند.
گاهی اوقات، متخصصترین مربیان به طور فریبکارانهای بی فایده و بیعمل به نظر میرسند. یکی از مدیران گزارش می دهد که چگونه از یک سرپرست بلافاصله چیزهای زیادی یاد گرفته است: "او پرتوقع و خواستار خروجی است، اما از شهرتی که در زمینهی رشد افراد و کمک به آنها و نه پرتاب آنها به دهان گرگها دارد بهره میبرد. هر چند در 60 روز اول مطمئن نبودم. همه چیز خیلی سخت بود و من بسیار ناامید شدم، ولی او به من پیشنهاد کمک نکرد. داشت من را دیوانه میکرد. وقتی از او سوالی میپرسیدم با سوال جواب میداد. جواب نمیگرفتم. سپس ناگهان متوجه شدم که چه میخواهد. من مجبور شدم با ایده هایی درباره چگونگی کنترل اوضاع وارد شوم و سپس او در مورد آنها با من صحبت کند. در این صورت او تمام وقت دنیا را با من می گذراند."
تجربه وی به وضوح نشان می دهد که چرا برای روسای مدیران جدید مهم است که درک کنند - یا به سادگی به یاد بیاورند - قدم گذاشتن در نقش مدیریت برای اولین بار دشوار است. کمک به مدیر جدید برای موفقیت فقط به نفع آن شخص نیست. اطمینان از موفقیت مدیر جدید نیز برای موفقیت کل سازمان بسیار مهم است